|
**نیلوفرانه**
|
||||
|
|
||||
وای، باران دل من، در دل شب، در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! و چه روياهايی !
…………باران
……..شيشهء پنجره را باران شست.
…..از دل من اما،
……………..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
………من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
……………….وای، باران
…………………………..باران
………………………………پر مرغان نگاهم را شست.
خواب، رؤيای فراموشيهاست!
…………….خواب را دريابم
………………….که در آن دولت خاموشيهاست.
…………………………..با تو در خواب مرا لذت ناب هم آغوشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها میبينم،
و ندايی که به من میگويد:
………….“گرچه شب تاريک است
………………………..دل قوی دار،
………………………………سحر نزديک است.”
…………خواب پروانه شدن میبيند.
…………………………مـِهر در صبحدمان داس به دست
……………………………………….خرمن خواب مرا می چيند.
آسمانها آبی،
…….. پر مرغان صداقت آبیست
…………………..ديده در آينهء صبح تو را میبيند.
از گريبان تو صبح صادق،
……………..می گشايد پر و بال.
تو گل سرخ منی
………..تو گل ياسمنی
…………………تو چنان شبنم پاک سحری؟
……………………………………………. نه
……………………………………………..از آن پاکتری.
……………….تو بهاری؟
……………………… نه
……………………….بهاران از توست.
……….از تو می گيرد وام،
………….هر بهار اينهمه زيبايی را.
……………….کاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بيرون کن!
بازکن پنجره را!
……تو اگر بازکنی پنجره را،
………………..من نشان خواهم داد
……………………………به تو زيبايی را.
بگذر از زيور و آراستگی
………….من تو را با خود، تا خانهء خود خواهم برد
………………….که در آن شوکت پيراستگی
…………………………….چه صفايی دارد
آری از سادگياش،
…………..چون تراويدنِ مهتاب به شب
……………………………….مهر از آن ميبارد.
باز کن پنجره را
……..من تو را خواهم برد
…………………به عروسي عروسکهای کودک خواهر خويش
………..که در آن مجلس جشن
…………………….صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
……………………..صحبت از سادگي و کودکي است
……………………..چهرهای نيست عبوس
کودک خواهر من
……….در شب جشن عروسی عروسکهایش ميرقصد
کودک خواهر من
………..امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
……………………………………..شوکتي ميبخشد
کودک خواهر من
………نام تورا ميداند
………نام تورا ميخواند
………………………گل قاصد آيا با تو اين قصهء خوش خواهد گفت؟
باز کن پنجره را
………..من تورا خواهم برد به سر رود خروشان حيات
……………………………….آب اين رود به سر چشمه نميگردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
باز کن پنجره را
…………..صبح دميد!
………….که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها،
…………..که به آسانی يک رشته گسست.
چه اميدی، چه اميد ؟
…………..چه نهالی که نشاندم من و بیبر گرديد.
دل من می سوزد،
……که قناريها را پر بستند.
………..که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
……….آه، کبوترها را
………………و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

"مدرسه عشق" در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ماست مهربانیست که ما را به نکویی دانایی زیبایی و به خود می خواند جنتی دارد نزدیک..زیبا و بزرگ دوزخی دارد -به گمانم-کوچک و بعید در پی سودا نیست که ببخشد ما را وبفهماندمان ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست.. *** در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که خرد را با عشق علم را با احساس و
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضرو غایب بکند
وبجز ایمانش
هیچکس چیزی راحفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز دلها را تسخیرکند
از کتاب
تاریخجنگ را بردارند
در کلاس
انشاءهر کسی حرف دلش را بزند
"غیرممکن" ها را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید" هرگز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ
نقاشی تکرارشودرنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل ودشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدلآزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
تا بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
***
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که درآن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

موزه ی ادبی استاد 












+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

سلام به همه ی دوستای گلم ...امیدوارم که حالتون خوب باشه... امروز میخوام در رابطه با مسئله ی "بمب گذاری" تو شیراز و بعبارت بهتر یکی از پایگاههای مهم مذهبی شهر شیراز براتون بنویسم...راستش یکشنبه صبح بود که ما از این ماجرای وحشتناک باخبر شدیم(ساعت ۷ صبح تو سرویس توسط بانو یاسی که البته میتونین حدس بزنین اول صبحی چه حالی بهمون دست داد!!!)وارد مدرسه هم که شدیم همه از این قضیه صحبت میکردن...کانال شیرازم عین خوشحالا داشت یه گزارشایی رو میداد که ....ترین مردم هم باور نمیکردن...کانال فارس اعلام کرد تعداد کشته های "بمب گذاری"حدو د۱۰ نفر بوده و ۴۰ یا شاید ۵۰ نفری هم مجروح شدن...البته مجروحایی که تو این شبکه نشون داده شدن خدا رو شکر فقط چند تا خراش دیده بودن که ما از این جهت خیلی خوشحالیم... اما امروز... اما امروز که اخبار واقعی رو میشنیدیم نردیک بود از ترس یکجا سکته کنیم...شمار کشته ها که هنوز معلوم نیست... زخمی ها هم که...! از این اخبار بد که بگذریم متوجه چند تا چیز اساسی میشیم که خیلیامون خدایی خیلی بهش توجه نمیکنیم... اینکه مرگ چقدر به ما نزدیکه ولی ما... اینکه اگه همین فردا بمیریم با چه توشه ای میخوایی پیش خدای مهربونمون حاضر باشیم... به هر حال فردا مراسم تشییع جنازه این عزیزان... برای شادی روح همه ی عزیزانی که تو این حادثه به ناحق به شهادت رسیدند ... برای آرامش کسایی که بعد از این دیگه نمیتونن مثه انسانهای عادی زندگی کنن... برای خودمون که با دیدن این حوادث تکون دهنده بازم درس عبرت نمیگیریم... دعا کنیم...! "آمین یا رب العالمین" ![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

سلام من از طرف خودم و نیلوفر این عید باستانی را به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و سالی پر از موفقیت برای شما آرزومندم.
من یاسمن دوست نیلوفرهستم.نیلو مدتی هست که کامپیترش خراب هست.
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

سلام...سلام...۱۰۰ تا سلام به همه ی دوستای گلم...همه ی اونایی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و با نظرای خوشملشون بم دلگرمی دادن...![]()
امروز میخوام یکم حرف بزنم...از خودم.از این وبلاگ.از شما...گفتم فک نکنم بد باشه اگه یکم از اون قالب کلیشه ای و همیشگی در بیام...نه؟![]()
اول از همه میرم سراغ عزیزترین موجود زندگیم...آفرین درست حدس زدی...!مامان بزرگم دیگه...!
در رابطه با اینکه چرا این وب به یاد مامانیم زدم باید بگم که...![]()
![]()
راستش بخواین شاید بتونم بگم مامانیم پاک ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم...بعد از مرگ همسر و یه پسر جوون خیلی میخواد که در ظاهر خم به ابروت نیاری و مثه همیشه یه لبخند معصوم رو لبات باشه...آخه هرکی یه طاقتی داره من اگه نمرم پایین تر از ۱۷ بشه چه ها که نمیکنم اونوقت مامانیم...(الان مثلا خواستم بگم من زرنگما
...!)تا اینکه میرسیم به سال ۷۸ ...باخبر شدیم که مامانیم تومر مغزی در اورده...وااااااااااااااااااای...!![]()
یه چند روزی گذشت دلمون به این خوش کرده بودیم که تومور بدخیم نیست...![]()
ولی انگار خوش خیم و بدخیم واسه مامانی من نباید هیچ فرقی میکرد.![]()
![]()
..عمل ...شیمی درمانی...
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشق دوباره غربت آرزوهامون دل طاقت شیکونده دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی نگو دیره واسه گفتن...سهمم از دنیا همینه به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی که تو تنهائی شبهام کسی اشکامو نبینه چشمامو به روت می بندم تا کسی اشکامو نبینه با تو فریاد یه عمر و می کشم تا اوج باور از کجا باید شروع کرد قصه ی عشق دوباره تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره سر عاشقی نباره...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
با نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه؟
دل گمراه من چه خواهد کرد
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خویش
می روم...می روم به جایی دور
بوته ی گرگرفته ی خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند؟
سبزه ها...لحظه ای خموش...خموش...
آنکه یار من است می داند!
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه...گویی این همه "آبی"
در دل آسمان نمی گنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار...ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد آرزو شده ام
می خزم همچو مار تب داری
بر علف های خیس تازه ی سرد
آه با این خروش و با این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

نشستم دمی در سرای سکوت زبانم شکست از صدای سکوت و من شادمان از صفا ی سکوت دلم از هیاهوی بودن گرفت ز دم خیمه زیرسر لوای سکوت دگر شور آواز در من نبود هزاران ترنم فدای سکوت ز شب وام کردم دو بال خیال و رفتیم تا انتهای سکوت دل از شوق فریاد آتش گرفت و بر شانه ام جای پای سکوت ز توفان دگر ناله ای برنخواست غریبی که شد آشنای سکوت... (حمید محمدخانی)
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 4 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

. . . . . . . عاطفه جونم دوست خوب و خوشملم تولدت مبارک ![]()
تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

همیشه دیر می رسم... همیشه عقربک ها مرا نیش میزنند همیشه قند روی لبانم می ماسد و چای چه دیر سرد میشود همیشه وقت نیست در آیینه بنگرم و موهای سیخ من نمی خوابد و دلم مثل سیر و سرکه می جوشد همیشه وقتی که میرسم گیس های سوخته ی تو را روی باجه می بینم .همیشه من می آمدم تو میرفتی و دماغی که روی چهره ی من محو می شد همیشه خط دلت روی جاده می ماند... همیشه...آه همیشه... ( فیض شریفی ) ********** تنهائی ام عذاب تلخی بود شاید تو آن پرنده ی زیبا بودی در خواب های کودکی ام با مهربانی همیشگی چشمانت تنهائی ام عذاب تلخی بود اینک با من باش و به گرما مهمانم کن دیریست در برف مانده ام ( امیر همایون یزدان پور )
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد.گاهی دلم میخواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم.اغلب دلم برایت تنگ میشود هر لحظه یکبار تنفست میکنم.جای تعجب نیست که یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.ای وحی محض...الهام تمام...ای خود حقیقت...ای سئوال همه ی جوابها و ای جواب همه ی سئوالها ...زمستان است ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز ...دیروز آسمان به خاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش را برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند ...دیروز باران هم بارید و من به یاد درس لطیف عصر ۷ سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید...آن وقتها میگفتند:او در باران آمد و من از آن وقت تا تو آمدی انتظارت را میکشیدم بی آنکه بدانم گم شده ام کیست؟و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد...راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروبها دلم برای تو تنگ میشود!!!![]()
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط نیلوفر
|

شوق سفر نداشتی...قصد گذر نداشتی...من با تو زنده بودم .اما خبر نداشتی/رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی/روی تموم حرفات یکدفعه پا گذاشتی/بال و پرم بودی خبر نداشتی/تاج سرم بودی خبر نداشتی/سایه به سایه هر طرف که بودم/همسفرم بودی خبر نداشتی/بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره/ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره/بی تو چی مونده با من؟جز یه دل شکسته...جز یه نگاه خاموش/جز یه صدای خسته...پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم/گفتی رها شو اما.من دیگه پر نداشتم/کوه غمو رو شونم دیدی و برنداشتی/من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی...من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی...![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|

دو فنجان مکث و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت...ای کاش مطمئن بودم نامه ام را در یک جای امن نگه میداری تا راحت پس از سلام نامت را مینوشتم و نوشتن نامت برای قطره های اشکم عقده نمیشد.اما حیف میترسم تو نامه ام را که پاره میکنی اسمت هم...پس بگذار عقده ی من و حرمت تو هر دو حفظ شوند این هم سرنوشتی است...عزیزم جدایی اولش قانون نبود تبصره ای کوچک لای تقویم یک انسان شکست خورده از عشق بود...من نمیدانم تو خواستی تاریخ مرگ کدام گل را از تقویم آن دوست بد اقبال در بیاوری که چشمت به تبصره افتاد و میلت کشید که قانونش کنی؟؟؟هنوز وقتش نرسیده که تو وقتت را به دادرسی اختصاص دهی من خودم هم نمیدانم چرا چیزی را که میدانم پاره اش میکنی ...؟این قدر با دقت و تمیز مینویسم شاید هم خوب میدانم همین که برق نگاه تو آتش به واژه هایم بزند تا ابد برایم کافیست...به سیاه کردن کاغذم نگاه نکن برای سپید ماندن دفتر غصه هایت خیلی دعا میکنم...اگر نامه را تا آخر خوانده باشی منت میگذاری اگر نخوانی هم هر چه از تو رسد زیباست...![]()
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط نیلوفر
|
