تبليغاتX
.::به یاد مادر بزرگم::.

مامانی بزرگم دوووست دارررررررررررررم...!

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد.گاهی دلم میخواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم.اغلب دلم برایت تنگ میشود هر لحظه یکبار تنفست میکنم.جای تعجب نیست که یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.ای وحی محض...الهام تمام...ای خود حقیقت...ای سئوال همه ی جوابها و ای جواب همه ی سئوالها ...زمستان است ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز ...دیروز آسمان به خاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش را برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند ...دیروز باران هم بارید و من به یاد درس لطیف عصر ۷ سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید...آن وقتها میگفتند:او در باران آمد و من از آن وقت تا تو آمدی انتظارت را میکشیدم بی آنکه بدانم گم شده ام کیست؟و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد...راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروبها دلم برای تو تنگ میشود!!!
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 9 قبل از ظهر | دوشنبه دوازدهم آذر 1386 •