تبليغاتX
.::به یاد مادر بزرگم::.

سلام...سلام...۱۰۰ تا سلام به همه ی دوستای گلم...همه ی اونایی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و با نظرای خوشملشون بم دلگرمی دادن...

امروز میخوام یکم حرف بزنم...از خودم.از این وبلاگ.از شما...گفتم فک نکنم بد باشه اگه یکم از اون قالب کلیشه ای و همیشگی در بیام...نه؟

اول از همه میرم سراغ عزیزترین موجود زندگیم...آفرین درست حدس زدی...!مامان بزرگم دیگه...!

در رابطه با اینکه چرا این وب به یاد مامانیم زدم باید بگم که...

راستش بخواین شاید بتونم بگم مامانیم پاک ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم...بعد از مرگ همسر و یه پسر جوون خیلی میخواد که در ظاهر خم به ابروت نیاری و مثه همیشه یه لبخند معصوم رو لبات باشه...آخه هرکی یه طاقتی داره من اگه نمرم پایین تر از ۱۷ بشه چه ها که نمیکنم اونوقت مامانیم...(الان مثلا خواستم بگم من زرنگما ...!)تا اینکه میرسیم به سال ۷۸ ...باخبر شدیم که مامانیم تومر مغزی در اورده...وااااااااااااااااااای...!

یه چند روزی گذشت دلمون به این خوش کرده بودیم که تومور بدخیم نیست...

ولی انگار خوش خیم و بدخیم واسه مامانی من نباید هیچ فرقی میکرد...عمل ...شیمی درمانی...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 3 قبل از ظهر | یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 •

هوای تو

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشق دوباره

غربت آرزوهامون دل طاقت شیکونده

دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی

نگو دیره واسه گفتن...سهمم از دنیا همینه

به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی

که تو تنهائی شبهام کسی اشکامو نبینه

چشمامو به روت می بندم تا کسی اشکامو نبینه

 

با تو فریاد یه عمر و می کشم تا اوج باور

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشق دوباره

تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره

سر عاشقی نباره...

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 7 بعد از ظهر | چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 •