تبليغاتX
.::به یاد مادر بزرگم::. - جنون

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

با نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه؟

 

دل گمراه من چه خواهد کرد

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

 

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم...می روم به جایی دور

بوته ی گرگرفته ی خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند؟

سبزه ها...لحظه ای خموش...خموش...

آنکه یار من است می داند!

 

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه...گویی این همه "آبی"

در دل آسمان نمی گنجد

 

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

 

ای بهار...ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد آرزو شده ام

 

می خزم همچو مار تب داری

بر علف های خیس تازه ی سرد

آه با این خروش و با این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

 

 

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 11 بعد از ظهر | جمعه دهم اسفند 1386 •