خلاصه مامانی ما هم فوت شد...هیچوقت صحنه ای رو که داشتن خاکش میکردن یادم نمیره...موقعی که واسه آخرین بار صورت پاک و معصومش دید هرگز یادم نمیره...![]()
ولی من با وجود همه ی این رنج هایی که گلم کشید از یه چیز خوشحالم اونم اینه که سربلند رفت...روحش شاد...![]()
خب دیگه حالا وقتشه یکمم راجع به خودم حرف بزنم...
شیراز زندگی میکنم...ولی نه مامانم شیرازیه نه بابام...پارسال تجربی بودم ...اونم تو یه مدرسه ی مثلا نمونه دولتی...
ولی چون رشته ام اجباری بود هیچ علاقه ای بش نداشتم تا اینکه امسال اومدم انسانی...
بر خلاف خیلی ها که نظر خوبی نسبت به این رشته ندارن...باید بگم که این رشته انسانیت سازه...افتاد!؟؟کی گفته هر چی تنبل میره انسانی؟ها؟ها؟ها؟میخوای چند نفر رو بت نشون بدم که تو رشته های دیگه فرق اتم و مولکول و عنصر از هم تشخیص نمیدن...چند میلیون نفر...تازشم به نظر من آدم یه لیسانس انسانی داشته باشه هزار مرتبه بالاتر از یه دیپلم ...با معدل ۱۰...مگه نه؟![]()
![]()
خلاصه خدارا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار شکر الانم خیلی تو این رشته موفقم...
عاشق موسیقی ام...یه مدتم گیتار میزدم دیدم سخته گذاشتم واسه بعد از کنکور...
اینجا لازمه از بهترین دوستای زندگیم...
مامان.بابا.(دنبال خواهر برادر نگرد که یکیشم ندارم!)المیرا و عاطفه بتشکرم...![]()
از دوستای اینترنتیمم صنم و مینورام رو خیلی دوست دارم...![]()
اما بعضیا مثه اینه هنوز جو این وب درک نکردن...![]()
خلاصه...چقد حرف زدمااااااااااااااااااااااااا!
قربون همه ی دوستای بامعرفت و باشعورم...![]()
یه صلوات واسه شادی روح همه ی اموات...![]()


